جعفر شهرى باف

35

طهران قديم ( فارسى )

بزرگان پيدا شده بود ، در آنجا تفريح و وقت‌گذرانى ميكردند و كافه‌اى بود تقريبا گران‌قيمت كه دو برابر قهوه‌خانه‌هاى ديگر پول مىگرفت و به اعيان و اشراف و ادارىهاى والامقام و فرنگ‌ديده‌ها و روزنامه‌نگاران و نويسندگان اختصاص يافته بود . دوچرخه‌سوارى حقير از اين لقانطه خاطره‌اى مىباشد كه بنا بمناسبت ذكر مىكنم : ده دوازده ساله بودم كه با پسرى همسال خود به نام محمد على در « ميدان مشق » « 71 » تمرين دوچرخه‌سوارى مىكرديم . عصر روزى كه پياده و سوار و بنوبت از ميدان به طرف خانه برمىگشتيم نزديك دروازهء باب همايون نوبت به من رسيد كه محمد على را پياده كرده سوار بشوم و چون هنوز از روى ركاب و بتنهايى سوار شدن را بلد نشده بوديم دوچرخه را پهلوى سكوى كوتاه دروازه برده بر روى آن نشستم و هنوز بر روى زين آن مستقر نشده بودم كه به راه افتاده بسرعت دور گرفت و چپ و راست به طرف سرازيرى خيابان كه از دروازه ببعد با شيبى تند شروع ميگرديد شتاب برداشته در آن حد سرعت كه اختيار از دست من و رفيقم كه به گرفتنم بشتابد گرفته ، با همان شتاب ، جلو لقانطه به گلگير عقب سمت راست اتومبيل سوارىاى كه كنار جو متوقف بود خورده دوچرخه بين سپر و گلگير آن مانده و من پشتك‌وار بوسط حوض پياده‌رو لقانطه افتادم ! منظرهء ديدنيش آنجا بود كه خودم كه چون موش آب كشيده بيرون آورده شده بودم در ترس جواب به مادر بخاطر سر و وضع و جوابگويى خرابى دوچرخه به دوچرخه‌ساز و مدعى سوم آنهايى كه بدور حوض نشسته لباسهاى عاليشان خيس و بطرفم هجوم‌آور گرديده به زير مشت و لگدم انداختند و از آنسو خنده و مسخره‌بازى راهگذران و از بالاى دروازه بوق و كرناى نقاره‌چيان كه براى اجراى برنامه‌ى روزانه آمده به صورت ( هو ) باد به سرناها انداختند و از طرفى شوفر و صاحب اتوموبيل كه گلگير اتوموبيلشان غر شده دوچرخه را به گرو

--> ( 71 ) . محل فعلى شهربانى كل كشور و وزارت خارجه .